|
علیرضا بصیری جزی اولین کتاب خود را با نام "تاب" که شامل مجموعه ای از خاطرات سه سال اسارتش می باشد را به چاپ رساند.
خبرگزاری ایمنا: بعثیان عراق، اسرا را به شهر بصره میبردند و در میادین و خیابانهای شهر، میان مردم میچرخاندند؛ اهالی بصره برخوردهای ناجوانمردانهای با ما داشتند و اشیای بسیار تیز را در بدن اسرا فرو میکردند. خاطرات ثبت شدهی من در کتاب تاب، گوشهای از مقاومتهای رزمندگان دوران دفاع مقدس را به زبانی ساده و روان بیان کرده است.
به گزارش ایمنا، علیرضا بصیری، متولد سال ۱۳۵۱، جانباز ۴۵ درصد و آزادهی دوران دفاع مقدس است؛ وی در ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۲، زمانی که بخشدار شاهینشهر بود، مورد سوء قصد منافقان قرار گرفت و با ۵ ضربهی چاقو از ناحیهی ریه، پا و ستون فقرات مجروح شد. او به تازگی کتاب خود را با عنوان "تاب" و با محتوای خاطراتی از دوران اسارت و جنگ تحمیلی به چاپ رسانده است. هفتهی دفاع مقدس بهانهای شد تا به سراغ او برویم و به خاطرات و حرفهای او گوش بدهیم و آنرا در اختیار سایر مخاطبان بگذاریم. بصیری در گفتگو با خبرنگار ایمنا از خاطراتش برای ما گفت و در پایان حرفهایی برای مردم و مسئولان داشت که در زیر خواهید خواند.
«۱۴ ساله بودم که مدام برای حضور در جبهه به مسئولان آن مراجعه میکردم تا بالاخره پس از مراجعات مکرر و حضور پدرم، با اعزام من موافقت شد. برای گذراندن دورههای آموزش نظامی و امدادگری اعزام شدیم. آموزشهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتیم. یکی از روزها که برای گذراندن بخش عملی آموزشهای امدادی به بیمارستان شهیدصدوقی رفته بودیم، هنگامی که میخواستم به یک پیرمرد آمپول بزنم فراموش کردم که سوزن را بر روی سرنگ بچرخانم به همین دلیل موقع تزریق سوزن از سرنگ جدا شد و مایع آمپول بیرون ریخت. پیرمرد نگاهی به من انداخت و گفت: « به همه اینطوری آمپول میزنی؟!»
سرانجام روزی که منتظرش بودم فرا رسید و در مهرماه سال ۶۵ همراه با سپاه ۱۰۰ هزار نفری محمد رسولالله (ص) عازم جبهه شدیم. به اردوگاه عرب در چند کیلومتری شهرک دارخوین وارد شدیم. مسجد بزرگی داشت که معمولا برنامهها در آنجا اجرا میشد؛ اطلاع دادند که قرار است بعد از نماز عشاء، دعای کمیل توسط صادق آهنگران خوانده شود. شدیداً خسته بودم. بعد از نماز طبق عادت همیشگی به سجده رفتم. وقتی از سجده برخواستم دیدم همه در حال ترک کردن مسجد هستند. هر کدام حرفی میزد؛ برخی التماس دعا داشتند و برخی هم می گفتند نوری در چهرهی این پسر است، مطمئناً شهید میشود. با کمال تعجب پرسیدم چرا مسجد را ترک میکنید؟ مگر قرار نبود دعای کمیل بخوانند؟ در این هنگام خندهای بر لبان آنها نشست و گفتند: پسر جان! دعا را خواندند تمام شد. شما ۲ ساعتی میشود که در سجده خوابت برده است.

در زمان حضور در جبهه و دوران دفاع مقدس توفیق یافتم که در دو عملیات کربلای ۴ و کربلای ۵ در منطقهی شلمچه شرکت کنم. در عملیات کربلای ۴، به دلیل لو رفتن عملیات، شکست خوردیم و تلفات بسیار زیادی دادیم. در عملیات کربلای ۵ شیمیایی شدم و برای درمان به پشت جبهه فرستاده شدم. سرانجام در تاریخ ۲۷ فروردین سال ۶۷ برای عملیات بازپسگیری فاو مجدداً به جبهه اعزام شدم. در این عملیات از چند ناحیه مجروح شدم و به اسارت بعثیان عراق درآمدم.
عراقیها اسرا را به شهر بصره میبردند و در میادین و خیابانهای شهر، میان مردم میچرخاندند. اهالی بصره برخوردهای بسیار بدی با ما داشتند و به وسیلهی اشیای تیز، رزمندگان ایران را مجروح میکردند. سپس به استخبارات بغداد و از آنجا به زندان الرشید بغداد منتقل شدیم. در این مدت به دلیل جراحات موجود در بدنم، وضعیت بسیار وخیمی پیدا کردم؛ به همین دلیل من و شهید ناصر توکلی را به بیمارستانی در بغداد فرستادند. ناصر، نوجوانی ۱۵ ساله بود که از ناحیهی سینه، ران و دست مجروح شده بود؛ درد شدیدی داشت و در همان حال ذکر فاطمه الزهرا (س) را میگفت. در اوج سختی بود که من را صدا کرد و گفت: «آیا من دِینم را نسبت به انقلاب و میهنم عطا کردهام؟» این سخن ناصر توکلی نشان میدهد که جوانهای آن روزها چه روح بلندی داشتند و بهجای منت گذاشتن بر سر نظام و مردم، دغدغهی این را داشتند که آیا دِین خود را عطا کردهاند یا نه.

خلاصه اینکه به مدت دو سال و نیم در اسارت بودم و بیش از یک سال در جبهههای جنگ در کنار دیگر همرزمانم با دشمن بعثی میجنگیدم و اکنون بعد از سالها که از جنگ تحمیلی ایران میگذرد خطاب به همهی مردم میگویم که امروز وظیفهی بسیار سنگینی بر دوش ماست و اگر نتوانیم از اهداف والای شهدا محافظت و دفاع کنیم به وظایف خود بهخوبی عمل نکردهایم. دشمن بعثی در دوران جنگ تحمیلی، حداقل حقوق یک اسیر ایرانی را از او دریغ میکرد و به هیچیک از قواعد و اصول بینالمللی پایبند نبود و رفتارهای بسیار وحشیانهای با اسرا داشت. پس از آزاد شدن از اسارت و بازگشت به وطن، تصمیم گرفتم که خاطرات خود را در دوران دفاع مقدس به صورت کتاب درآورم.
در سال ۸۸ مدتی فراغت پیدا کردم تا کتاب خود را تمام کنم و سرانجام در شهریور سال جاری کتاب خاطرات خود را با عنوان "تاب" در ۳۰۴ صفحه و با زبانی بسیار روان در اصفهان به چاپ رساندم. نثر این کتاب به گونهای است که خواننده و بهویژه جوانان بتوانند در هنگام مطالعهی آن رابطهای نزدیک با مطالب برقرار کنند. خاطرات ثبت شدهی من در کتاب تاب، گوشهای از مقاومتهای رزمندگان دوران دفاع مقدس را به زبانی ساده و روان بیان کرده است.
اکنون که من تا حدودی تکلیف خودم را ادا کردهام از مسئولان فرهنگی جامعه میخواهم که توجه بیشتری به مباحث مرتبط با دفاع مقدس، ایثار و شهادت مخصوصا در زمینهی کتاب داشته باشند.
مسائلی چون نماز در اسارت، امر به معروف و نهی از منکر و بسیاری از ناگفتههای اسارت و دفاع مقدس مباحثی هستند که باید بر روی کاغذ آمده و در اختیار نسل جوان امروز قرار گیرند تا به دست فراموشی سپرده نشوند لذا توجه مسئولان به این امر و حمایت از نویسندگان این کتابها، رغبت آنان را برای نوشتن این مباحث و چاپ خاطراتشان بیشتر میکند.
ما در کل کشور و در استان اصفهان به ترتیب بیش از ۴۰ هزار و متجاوز از ۳ هزار آزاده داریم و این ظرفیتی بسیار غنی برای زنده نگاه داشتن ارزشهای دفاع مقدس در قالبهای فرهنگی است و باید به آنها ارزش داده شود».



|